پارت_۱۸
10 خرداد · · به سمتم برمیگرده و توی چشم هام نگاه میکنه. استارت ماشین رو میزنه و به مقصدی ک نمیدونم کجاست حرکت میکنه.
هر چند دقیقه یک بار برمیگرده انگاری میخواد چیزی و هی منصرف میشه:
آراد! چیزی شده؟
با حرفی که زد در حال شاخ در آوردن بودم:
قراره از این دنیا بری.
_وا چجوری من ک طوریم نیست میخوام بمیرم؟
تک خنده ای میکنه ولی من همچنان جان واج و منتظر نگاهش میکنم.
_ یکم توضیحش سخته..ببین الان داریم میریم پیش یک آشنا اون میدونه تو رو برای یک مدتی بفرسته به دنیایی کوچیک و موازی.
دیگ نمیشنیدم آراد چی میگه. مگه این چیزا مال فیلما داستانا نبود. غرق در فکر بودم که دستی جلوی صورتم تکون خورد به سمت آراد برگشتم و سوالی نگاهش کردم
آراد: ده دفه صدات کردم دختر کجایی رسیدیم
از لفظ دختر خوشم اومد ولی در اون لحظات نمیتونستم خیلی بهش فکر کنم. با چشم هایی نگران نگاهش میکردم که ادامه میده:
با هم میریم داخل سعی کن تا سوال نپرسیده چیزی نگی باشه؟
سر تکون میدم میخوام روم رو برگردونم سمت پنجره که با صداش متوقف میشم:
نیلگون دوباره به چشم هاش نگاه میکنم حالا اون چشم های یخی روز اول چیزی نمونده همش داخل نگرانی موج میزنه نمیخوام اینجور پریشون ببینمش سعی میکنم عادی باشم بهش لبخندی میزنم:
بریم؟
ثانیه چشم هاش رو میبنده و باز میکنه:
بریم