آرشیو خرداد 1405

پست‌های منتشر شده در خرداد 1405

پارت_۱۸

پارت_۱۸

🪽Aniya 🪽Aniya 10 خرداد · 🪽Aniya ·

به سمتم برمیگرده و توی چشم هام نگاه میکنه. استارت ماشین رو میزنه و به مقصدی ک نمیدونم کجاست حرکت میکنه. 
هر چند دقیقه یک بار برمیگرده انگاری میخواد چیزی و هی منصرف میشه:
آراد! چیزی شده؟
با حرفی که زد در حال شاخ در آوردن بودم:
قراره از این دنیا بری.
_وا  چجوری من ک طوریم نیست میخوام بمیرم؟
تک خنده ای میکنه ولی من همچنان جان واج و منتظر نگاهش میکنم‌.
_ یکم توضیحش سخته..ببین الان داریم میریم پیش یک آشنا اون میدونه تو رو برای یک مدتی بفرسته به دنیایی کوچیک و موازی.
دیگ نمیشنیدم آراد چی میگه. مگه این چیزا مال فیلما داستانا نبود. غرق در فکر بودم که دستی جلوی صورتم تکون خورد به سمت آراد برگشتم و سوالی نگاهش کردم
آراد:  ده دفه صدات کردم دختر کجایی رسیدیم
از لفظ دختر خوشم اومد ولی در اون لحظات نمیتونستم خیلی بهش فکر کنم. با چشم هایی نگران نگاهش میکردم که ادامه میده:
با هم میریم داخل سعی کن تا سوال نپرسیده چیزی نگی باشه؟ 
سر تکون میدم میخوام روم رو برگردونم سمت پنجره که با صداش متوقف میشم:
نیلگون دوباره به چشم هاش نگاه میکنم حالا اون چشم های یخی روز اول چیزی نمونده همش داخل نگرانی موج میزنه نمیخوام اینجور پریشون ببینمش سعی میکنم عادی باشم بهش لبخندی میزنم:
بریم؟
ثانیه چشم هاش رو میبنده و باز میکنه:
بریم

پارت_۱۷

پارت_۱۷

🪽Aniya 🪽Aniya 5 خرداد · 🪽Aniya ·

به نقطه نامعلومی نگاه میکنه انگار که حواسش نیست و در جواب سوالم فقط سر تکون میده.
سکوت میکنم و بهش نگاه می‌کنم خیلی بهم ریخته شده از اون ظاهر آرومش چیزی نمونده چشم های مثل یخش دو دو میزنه موهاش پریشونه. بالاخره به حرف میاد:
اون مرتیکه بیشرفت نوچشو فرستاده تو رو براش ببره. باید خیلی مراقب خودت باشی. 
مکث میکنه کلافه تر شده انگار ک توضیحش براش سخته دستمو رو میزارم روی دستش و محکم فشارش میدم بالاخره نگاهش رو از نقطه نامعلوم میگیره و چشمام میدوزه.
ادامه میده: خوب گوش کن اون مرده که میخواد به بابات کمک کنه تا کارخونش رو نجات بده انسان نیست اون همون اون همون جادوگریه که این طلسم رو روی من گذاشته.
با هر کلمش چشم های بیشتر گشاد میشد.
چشم هاش دو دو میزنه بین چشم هام:
میدونه که تو توی سرنوشت من هستی باید از خودم دورت کنم تا وقتی که بتونم اون رو شکست بدم باید بهم اعتماد کنی نمیخوام بهت آسیبی بزنه...
توی بهت حرف هاشم که سرش جلو میاره و پیشونیم رو میبوسه:
استراحت کن فردا روز سختیه باید از اینجا بریم. 
بلند میشه و از اتاق میره بیرون جای بوسش روی پیشونیم داغه و هنوز حسش میکنم...
___________________________

صبح با صدای صبری خانم چشم باز کردم که داشت میگفت تا ۱ ساعت دیگ آماده بشم
بعد از برداشتن حوله به سمت حموم میرم. رو به روی آینه وایمیستم به انعکاس خودم داخل آینه نگاه می‌کنم سرم زخم شده ولی اونقدر عمیق نیست. سریع دوش میگیرم و میرم بیرون.
رو به پاییز بودیم و هوا خنک ی هودی مشکی مبپوشم با شلوار بگ. خرمن موهام رو جمع میکنم و میدم داخل هودی. 
میرم پایین‌. به سمت در که صبری خانم لقمه ای میده دستم. با لبخند نگاهش میکنم و به سمت پشت باغ میرم.
آراد ماشین رو از پارکینگ در آورده و منتظرم نشسته به سمتش میرم در ماشین رو باز میکنم و میشینم انقدر توی فکر بود که وقتی در ماشین رو میبندم متوجه من میشه

پارت_۱۶

پارت_۱۶

🪽Aniya 🪽Aniya 4 خرداد · 🪽Aniya ·

صداش بیش از حد آشنا بود ولی تو اون شرایط نتونستم تشخیصش بدم. که دستش روی دهنم بود من رو به سمت در پشتی میکشید. در حال تقلا برای نجات بودم ولی زور من کجا ک زور اون کجا انقدر محکم دهنم رو گرفته بود که مطمعنم جای رد دستاش رو صورتم مونده.
در پشتی چون برای رفت آمد به جنگل بود نگهبان نداشت و خیلی راحت میتونست منو با خودش ببره.قفل کردم ینی میخواست با من چیکار کنه.
در رو با پاهاش بست و من رو همچنان میکشید. با صدای در ماشین به خودم اومدم پامو بالا آوردم و محکم روی پاش زدم. برای یک لحظه دستش شل شد. دستش رو از روی دهنم برداشتم برگشتم عقب و صورتشو دیدم. بلند داد زدم:
کککککمکککککک
هلم داد که سرم خورد به دیوار و گیج افتادم پایین 
مرده:لعنتی الان که در رفتی ولی دفه دیگ تو چنگمی 
سریع خودشو تو ماشین انداخت و گاز گرفت رفت.
مایع لزجی روی گردنم میریخت ک نشون میداد سرم آسیب جدی دیده.
میتونستم صدای آراد و خدمه عمارت رو تشخیص بدم ولی سرم انقدر تیر میکشید که توان تکون خوردن نداشتم فقط تونستم لحظه آخر آراد رو ببینم که به سمتم میدویید و بعدش دیگه هیچی یادم نیست.

سرم تیر بدی کشید و باعث شد از عالم بی‌خبری در بیام چشمام رو باز میکنم و اطراف رو نگاه می‌کنم تو اتاقم بودم. چرا انقدر سرم تیر میکشید. یکم به مغزم فشار آوردم و اتفاقاتی ک افتاده بود از جلوی چشمام رد شد.
جامو پیدا کردن نمیتونم دیگ حتی اینجا بمونم.
فوری از جام بلند میشم که چشم هام سیاهی میره و سرم تیر میکشه دستم رو از عسلی میگیرم تا به حالت عادی برگردم که دستم به لیوان روی میز میخوره ک میوفته. هم زمان با صدای افتادن لیوان صدای قدم هایی که به سمتم میاد رو میشنوم.
به سمت صدای قدم ها برمیگردم که آراد رو میبینم به سمتم میاد و دستم رو توی دستش میگیره:
حالت خوبه؟
بهش لبخند میزنم: خوبم 
به سمت مبل های داخل اتاق میریم و کمکم میکنه دوی مبل بشینم و خودش کنارم جا میگیره.
لب میزنم: تونستی بفهمی کی بود؟