پارت_۶
24 فروردین · · داداش آراد با لحنی که انگار داشت از سر کلافگی حرف میزد، گفت:
«بیریخت خودتی، کجای من بیریخته؟»
آراد نگاهی کوتاه به اطراف انداخت، انگار که این بحثها وقتِ او را تلف میکردند. با لحنی مقتدر و بدون اینکه منتظر تایید کسی باشد، گفت:
«ببینید، من حوصلهی این بحثهای بچگانه رو ندارم...»
بعد بدون اینکه کلام دیگری بگوید، با قدمهایی استوار به سمت پذیرایی رفت. روی مبل تکنفرهاش نشست، پایش را با اعتمادبهنفس روی پایش انداخت و در حالی که با نگاهی نافذ و کمی مغرورانه ما را زیر نظر داشت، گفت:
«نمیخواید بیاید؟ باید با هم حرف بزنیم.»
من و برادرش هم، بیاختیار، به سمت مبلها رفتیم و هر کدام جایی نشستیم. آراد مستقیماً به چشمهایم خیره شد؛ نگاهش طوری بود که انگار میخواست با یک نگاه، تمام رازهایم را از زیر پوست من بیرون بکشد. گفت:
«ببین نیلگون، من نمیدونم چطوری اینجا رو پیدا کردی و سر از اینجا درآوردی، پس خوشحال میشم برام تعریف کنی.»
دوباره اسمم را صدا کرد. لرزشی خفیف در قلبم حس کردم. چطور میتوانستم بگویم که داشتم از زندگیام فرار میکردم؟ از خانهی خودم فرار کرده بودم. با صدایی که به زور شنیده میشد، زیر لب گفتم:
«من فرار کردم...»
آراد پایش را از روی پایش برداشت، با شیطنت و کنجکاوی به جلو خم شد و با همان لحن مقتدرش پرسید: «از چی فرار کردی؟»
کلمات توی دهانم گیر کرده بود، انگار سنگینیِ تمامِ آن روزهای تلخ روی زبانم نشسته بود. با صدایی که میلرزید، گفتم:
«از آدمای پدرم...»
اصلاً دلم نمیخواست برایشان توضیح دهم، اما نگاه سرد و یخیِ آراد، طوری بود که انگار اجازه نمیداد راه فراری داشته باشم. نگاهش همزمان هم ترسناک بود و هم کنجکاو؛ انگار داشت مرا کالبدشکافی میکرد. مجبور شدم ادامه بدهم:
«بابام صاحب یه شرکت تولید قطعات ماشینه. طی یه قرارداد با یکی از واردکنندهها، پولهاش رو بالا کشیدن و ورشکست شد. بعد از یه مدتی، یکی پیدا شد و گفت میتونه کمک کنه تا دوباره همهچی رو سرپا کنه، اما به یه شرط... شرطش این بود که من باهاش ازدواج کنم.»
مکث کردم. گلویم خشک شده بود. چطور میتوانستم به زبان بیاورم که پدرم حاضر شده بود در ازای کارخانهاش، من را به یک مرد چهل ساله بفروشد؟ سکوت سنگینی بینمان حاکم شد. آراد حتی پلک هم نمیزد، فقط با آن نگاه سردش به من خیره مانده بود.
آراد نگاهش را از من گرفت و با همان لحن دستوریاش رو به برادرش گفت:
«آراسب، اتاق مهمان رو به نیلگون نشون بده، امشب رو اونجا بمونه.»
بعد دوباره رو به من کرد و با لحنی که کمی از آن غرورِ خشکش کاسته شده بود، گفت:
«استراحت کن، فردا بیشتر حرف میزنیم.»
پس اسم برادرش آراسب بود. پشت سر او راه افتادم و از پلهها بالا رفتیم. جلوی درِ اتاق ایستاد و در را باز کرد: «بیا، فعلاً اینجا میمونی.»
فقط سری تکان دادم و تشکر کردم. بعد از رفتن او، وارد اتاق شدم و در را بستم. نگاهی به اطراف انداختم؛ اتاق با آن دکوراسیون سفید و ساده، خیلی معمولی به نظر میرسید، اما برای من که از طوفانِ زندگی فرار کرده بودم، مثل یک پناهگاه امن و آرام میماند. از شدت خستگی، بدنم سنگینی میکرد؛ به سمت تخت رفتم و خودم را روی آن پرت کردم.