آرشیو فروردین 1405

پست‌های منتشر شده در فروردین 1405

پارت_۶

🪽Aniya 🪽Aniya 24 فروردین · 🪽Aniya ·

داداش آراد با لحنی که انگار داشت از سر کلافگی حرف می‌زد، گفت: 
«بی‌ریخت خودتی، کجای من بی‌ریخته؟»
آراد نگاهی کوتاه به اطراف انداخت، انگار که این بحث‌ها وقتِ او را تلف می‌کردند. با لحنی مقتدر و بدون اینکه منتظر تایید کسی باشد، گفت:
«ببینید، من حوصله‌ی این بحث‌های بچگانه رو ندارم...»
بعد بدون اینکه کلام دیگری بگوید، با قدم‌هایی استوار به سمت پذیرایی رفت. روی مبل تک‌نفره‌اش نشست، پایش را با اعتمادبه‌نفس روی پایش انداخت و در حالی که با نگاهی نافذ و کمی مغرورانه ما را زیر نظر داشت، گفت: 
«نمی‌خواید بیاید؟ باید با هم حرف بزنیم.»

من و برادرش هم، بی‌اختیار، به سمت مبل‌ها رفتیم و هر کدام جایی نشستیم. آراد مستقیماً به چشم‌هایم خیره شد؛ نگاهش طوری بود که انگار می‌خواست با یک نگاه، تمام رازهایم را از زیر پوست من بیرون بکشد. گفت:
«ببین نیلگون، من نمی‌دونم چطوری اینجا رو پیدا کردی و سر از اینجا درآوردی، پس خوشحال می‌شم برام تعریف کنی.»

دوباره اسمم را صدا کرد. لرزشی خفیف در قلبم حس کردم. چطور می‌توانستم بگویم که داشتم از زندگی‌ام فرار می‌کردم؟ از خانه‌ی خودم فرار کرده بودم. با صدایی که به زور شنیده می‌شد، زیر لب گفتم:
«من فرار کردم...»

آراد پایش را از روی پایش برداشت، با شیطنت و کنجکاوی به جلو خم شد و با همان لحن مقتدرش پرسید: «از چی فرار کردی؟»
کلمات توی دهانم گیر کرده بود، انگار سنگینیِ تمامِ آن روزهای تلخ روی زبانم نشسته بود. با صدایی که می‌لرزید، گفتم: 
«از آدمای پدرم...»

اصلاً دلم نمی‌خواست برایشان توضیح دهم، اما نگاه سرد و یخیِ آراد، طوری بود که انگار اجازه نمی‌داد راه فراری داشته باشم. نگاهش همزمان هم ترسناک بود و هم کنجکاو؛ انگار داشت مرا کالبدشکافی می‌کرد. مجبور شدم ادامه بدهم:
«بابام صاحب یه شرکت تولید قطعات ماشینه. طی یه قرارداد با یکی از واردکننده‌ها، پول‌هاش رو بالا کشیدن و ورشکست شد. بعد از یه مدتی، یکی پیدا شد و گفت می‌تونه کمک کنه تا دوباره همه‌چی رو سرپا کنه، اما به یه شرط... شرطش این بود که من باهاش ازدواج کنم.»

مکث کردم. گلویم خشک شده بود. چطور می‌توانستم به زبان بیاورم که پدرم حاضر شده بود در ازای کارخانه‌اش، من را به یک مرد چهل ساله بفروشد؟ سکوت سنگینی بینمان حاکم شد. آراد حتی پلک هم نمی‌زد، فقط با آن نگاه سردش به من خیره مانده بود.

آراد نگاهش را از من گرفت و با همان لحن دستوری‌اش رو به برادرش گفت:
«آراسب، اتاق مهمان رو به نیلگون نشون بده، امشب رو اونجا بمونه.» 
بعد دوباره رو به من کرد و با لحنی که کمی از آن غرورِ خشکش کاسته شده بود، گفت:
«استراحت کن، فردا بیشتر حرف می‌زنیم.»

پس اسم برادرش آراسب بود. پشت سر او راه افتادم و از پله‌ها بالا رفتیم. جلوی درِ اتاق ایستاد و در را باز کرد: «بیا، فعلاً اینجا می‌مونی.»
فقط سری تکان دادم و تشکر کردم. بعد از رفتن او، وارد اتاق شدم و در را بستم. نگاهی به اطراف انداختم؛ اتاق با آن دکوراسیون سفید و ساده، خیلی معمولی به نظر می‌رسید، اما برای من که از طوفانِ زندگی فرار کرده بودم، مثل یک پناهگاه امن و آرام می‌ماند. از شدت خستگی، بدنم سنگینی می‌کرد؛ به سمت تخت رفتم و خودم را روی آن پرت کردم.


 

پارت_۵

🪽Aniya 🪽Aniya 24 فروردین · 🪽Aniya ·

 

من واقعاً نمی‌فهمم این یارو چشه. یه بار جوری رفتار می‌کنه که از ترس نزدیکه شلوار خیس کنی، یه بارم انگار می‌خواد بشینه کل زندگی‌شو برام تعریف کنه. همین‌جور تو ذهنم داشتم بالا پایینش می‌کردم که یهو شروع کرد:

«تو هیچی نمی‌دونی که کجایی، اینجا هم جای تو نیست… ولی نمی‌دونم چرا نمی‌تونم بذارم بری.»

به سمتم اومد. دروغ چرا؟ ازش می‌ترسم… ولی سعی کردم محکم سرجام وایستم. جلوتر اومد و با پشت دستش آروم گونم رو لمس کرد. تو چشماش نگاه کردم؛ انگار دیگه مثل قبل یخی نبود. می‌شد یه چیزی، یه احساسی توش بخونی. گفت:

«تو یه چیزی داری که منو سمت خودت می‌کشه… چشمات.»

ولی جمله‌ش نصفه موند. فقط خیره شد تو صورتم. نمی‌دونم چرا تو اون لحظه قفل کرده بودم؛ انگار بدنم یادش رفته بود باید واکنش نشون بده. هر چی بود، منو همون‌جا نگه داشته بود… منتظر ادامه‌ی حرفاش.

اما فقط سرشو انداخت پایین و یه آه از ته دل کشید:

«بیا بریم. باید بگم برات اتاق آماده کنن.»

گفتم:  
«کی گفته من اینجا می‌مونم؟ من باید برم.»

تا سرشو آورد بالا، دوباره اون نگاه سرد و بی‌روح برگشته بود. دیگه از چند ثانیه قبلش خبری نبود. نمی‌دونم چرا جلوی این آدم این زبون همیشه آماده‌به‌کارم کار نمی‌کنه که یه چیزی بارش کنم، ولی خب… فعلاً اینجا موندن از بیرون بهتره. اصلاً دلم نمی‌خواد دوباره گیر اون آدم‌ها بیفتم.

راه افتاد و منم مثل جوجه‌اردک زشت پشت سرش راه افتادم. فقط خدا خدا می‌کردم نخندم، چون همین تصویر ذهنی که این مرده مادر جوجه‌اردک زشته، نزدیک بود صدامو دربیاره. خودمو کنترل کردم.

رسیدیم پایین. همین که پامون رسید طبقه‌ی پایین، یه پسر حدوداً بیست‌و‌شش ساله مقابلمون سبز شد. تیپش اسپرت بود و قیافه‌ش… انگار نسخه‌ی کم‌غلیظ‌تر این بداخلاقه باشه. همون چهره، ولی با چشم‌های قهوه‌ای و هیکل کوچیک‌تر. انصافاً نمی‌فهمم چرا این بداخلاقه باید انقدر گنده باشه. (ببخشید هی می‌گم بداخلاق، خب اسمشو نمی‌دونم دیگه 😂)

از بس شبیه هم بودن، معلوم بود برادرشن.  
داداشِ بداخلاق گفت:

«آراد، باز به پدربزرگ چی گفتی که اینجوری از خونه زد بیرون؟ نمی‌تونی یه بارم شده ملاحظه‌ی این پیرمردو بکنی و به حرفش گوش بدی؟»

پس اسمش آراد بود… اسمش دقیقاً به قیافه‌ش می‌خورد.

داشت غر می‌زد که یهو چشمش خورد به من پشت سر آراد. چشماش تا آخرین حد باز شد:

«آراد این کیه؟»

دَمغ شدم. صاف تو صورتش گفتم:

«این به درخت می‌گن بی‌ریخت!».

پارت_۴

🪽Aniya 🪽Aniya 23 فروردین · 🪽Aniya ·


عکسی که بالای تخت بود، باعث شد نفسم لحظه‌ای بند بیاد. نزدیک‌تر رفتم. نور کم اتاق روی قاب می‌لرزید. عکس یه پسر بچه بود… موهای پریشون، چشم‌های یخی، نگاه سرد.

ولی چیزی که منو میخ‌کوب کرد این نبود.

پسرِ توی عکس… همون چهره‌ای رو داشت که چند دقیقه پیش روبه‌روم بود، فقط کوچیک‌تر. همون نگاهی که وقتی هلم داد داخل، توش چیزی بین خشم و نفرت می‌درخشید.

زیر لب گفتم:  
«چه مرگشه این آدم لعنتی…؟»

به تخت نگاه کردم. مرتب، بی‌نقص، انگار کسی حتی یه بار هم روش نخوابیده باشه. کل اتاق یه نظم عجیبی داشت. زیادی تمیز، زیادی ساکت… خیلی ساکت.

یه دفعه از پشت سر صدا اومد:

«قشنگه، نه؟»

قلبم ریخت. برگشتم. خودش بود، همون مردی که چند دقیقه پیش مثل یه گونی پرتم کرده بود داخل.

به در تکیه داده بود؛ دست‌هاشو تو جیباش فرو کرده بود، با اون لبخند نصفه‌نیمه‌ای که معلوم نبود از عصبیته یا از لذت بردن.

گفتم: «چرا درد قفل کردی؟! اصلاً چی از جونم می‌خوای؟»

آروم قدم برداشت سمتم.  
«هیچی. فقط نمی‌خوام از اتاقم بیرون بری.»

پوزخند زدم. «اتاقت؟ فکر کردی من اینجام که بمونم؟ دیوونه‌ای؟»

نزدیکم شد. انقدر نزدیک که بوی عطر سردش پیچید تو دماغم.  
آروم گفت:  
«تو… دقیقاً جایی هستی که باید باشی، نیلگون.»

چشم‌هام گرد شد. *از کجا اسم منو…؟*

گفتم: «اسم منو از کجا—»

حرفمو برید:  
«فکر کردی بدکن اینکه کسیو بشناسم راش میدم داخل خونم؟»

قلبم تندتر زد.  
«خب دیگ مهم نیست چون من میخوام برم.»
<اووم ولی تو نمیتونی بری>
اومد جلو ومچ دستمو گرفت. محکم.  
ولی صداش آروم بود، عجیب آروم:  
« خیلی چیزارو فکر می‌کنی می‌تونی کنترل کنی… ولی نمی‌تونی.»

به عکس بالای تخت اشاره کرد.  
«می‌خوای داستانشو بدونی؟»

گفتم: «نه.»

لبخند زد.  
«ولی من می‌خوام برات تعریف کنم.»

پارت_۳

🪽Aniya 🪽Aniya 23 فروردین · 🪽Aniya ·

پا رو پا انداخته بود و با همون اخم همیشگیش نگاهم می‌کرد. به سمت صندلی روبه‌روش رفتم، کتم رو درآوردم و انداختم روی پشتی صندلی. آستین‌هامو تا زدم و هم‌زمان گفتم:

«چی شما رو کشونده اینجا؟»

سهراب ــ پدربزرگ ــ پاشو از روی پاش برداشت و یه‌کم به سمتم خم شد.

«اومدم در مورد رژیم نفرین صحبت کنیم.»

هیچی نگفتم. بلند شدم سمت مشروب‌دان رفتم، کمی ویسکی ریختم توی لیوان و برگشتم روبه‌روش نشستم.

«گوش می‌دم.»

گفت: «تا کی می‌خوای به این لجاجت ادامه بدی؟ اون چه‌جور جفتیه که بعد دو سال هنوز پا نشده بیاد؟ به نظرت وقتش نیست این بازی رو تموم کنی؟ بیا با دختر احمد ازدواج کن.»

گفتم: «ببین پدربزرگ... من حتی اگه پای این نفرین هم وسط نبود، بازم حاضر نبودم با اون ازدواج کنم. چرا نمی‌خواید بفهمید که من و اون اصلاً به هم نمی‌خوریم؟ حتی دلم نمی‌خواد تو صورتش نگاه کنم.»

پدربزرگ یه نگاه سنگین بهم کرد و بعد از اتاق رفت بیرون.

---

از زبان نیلگون:

در رو باز کرد، بازوم رو گرفت و هلم داد داخل. با ضربش وسط اتاق پرت شدم. صدای گرفته‌ش پشت سرم پیچید:

«خفه خون بگیر! بدون اینکه صدایی دربیاری همین‌جا می‌مونی تا بیام سراغت.»

از ترس خشکم زده بود. هیچی نگفتم. درو بست و قفلش کرد.

از یه مشت آدم فرار کرده بودم، گیر این قوزمیت افتادم!

آروم از جا بلند شدم. تازه چشمم به اتاق افتاد. اتاقی با دکور مشکی‌ـ‌خاکستری… چشمم افتاد به تخت، و بعد عکس بالای تخت که توجهم رو جلب کرد...

پارت_۲

🪽Aniya 🪽Aniya 23 فروردین · 🪽Aniya ·


● •• •• •• • •• •• •• •• •• •• •• ●
آراد:

« از بالای سخره نگاه می‌کنم به جنگل که حالا از بارون خیس شده و از هر شب دیگه ترسناک‌تره. چشم از جنگل میگیرم وبه گله نگاه میکنم که به تکاپو افتاده یه زوزه می‌کشم، انگار برای امشب کافیه. راه می‌افتم سمت عمارت. دوشادوش من آراسب هست نگاهی به او میکنم نسبت به من کوچک تر هست هر چی نباشه من آلفای این گله بودم و اون برادر کوچک من نزدیک عمارت شدیم نیازی نبود تغییر حالت بدیم باغ نبست به شهر دور بود و تغریبا آدمی اینجا پیدا نمیشد همین که پام می‌ره تو باغ، یه بوی جدید می‌پیچه تو بینیم. با اشاره به آراسب میفهمونم ک زودتر از من بره داخل و خودم می‌رم سمت بو. از بین درختا یه دختر رو می‌بینم که نفس‌نفس می‌زنه و با چشم‌های گرد شده‌ش داره باغ رو نگاه میکنه.

سریع تغییر حالت می‌دم و به شکل انسانی خودم در میام دستی به موهای پریشونم میکشم و مرتبشون میکنم خداروشکر ک این شیف دادن ها باعث پارگی لباسم نمیشه.  آروم نزدیکتر می‌شم. این دختر نباید اینجا باشه نکنه جاسوس پدربزرگم باشه.
ولی اگر جاسوس باشه ک نباید با چشم های وزغی وسط باغ وایسته. عجیبه اصلا از کجا اومده. می‌گم: 
«هیچ‌کس حق نداره بدون اجازه بیاد اینجا.»

با ترس برمی‌گرده عقب. معلومه که تو اون تاریکی هیچی ازم ندیده. به چشماش نگاه می‌کنم. ترس رو تو چشمای به رنگ عسلش میتونم می‌بینم است. و این فقط دیدن نیست چون بوی ترسش کل فضا رو گرفته، منتظر جواب هستم که بالاخره صداش درمیاد:

«من... من...»

همون لحظه، یکی از پیشخدمت های عمارت میاد سمتمون.

«آقا، آقا سهراب رسیدن و منتظر شما هستن.»

فقط سرم رو تکون می‌دم و دوباره چشم می‌دوزم به دختره. اون چشم‌های درشت حسابی کنجکاوی من رو برانگیخته بود. ولی اینجا جای اون نیست. اصلا از کجا اومده باید این نگهبان اخراج کنم. تو چشم‌هاش نگاه می‌کنم فعلا وقت رسیدگی بهشو ندارم بازوشو میگیرم و دنبال خودم میکشمش به سمت عمارت.

به وضوح برق اشک رو تو چشماش می‌بینم.
《لطفا ولم کن کجا میبری منو》
و همین جور تقلا میکنه کم کم داشت عصاب نداشتمو بهم میریخت ک برمیگردم نگاهش میکنم نمیدونم چی تو نگاهم دید ک ترسید و خفه خون گرفت
و می‌رم سمت راه‌پله‌ها. همه پله‌ها رو یکی‌یکی می‌رم بالا و بالاخره می‌رسم جلوی در اتاقی درو باز میکنم و پرتش میکنم تو اتاق:
خفه و بدون هیچ صدایی همینجا میمونی تا بیام سراغت.
به سمت اتاق کارم میرم و در رو باز می‌کنم. بوی عطر تلخ پدربزرگ اتاق رو پر کرده. بهش نگاه می‌کنم....

پارت_۱

🪽Aniya 🪽Aniya 22 فروردین · 🪽Aniya ·

از زبان نیلگون:
باران بی‌امان روی آسفالت خیابان می‌کوبید و نور چراغ‌ها را در هاله‌ای از مه غلیظ فرو می‌برد. نفس‌نفس‌زنان می‌دویدم. صدای پاهای کسانی که دنبالم می‌آمدند را می‌شنیدم که نزدیک‌تر می‌شدند. سرم را به سمت چپ چرخاندم و به دیواری بلند و آهنی رسیدم. انگار اینجا آخر خط بود. ناامیدانه به اطراف نگاه کردم تا شاید راه فراری پیدا کنم که نگاهم به در نیمه‌باز افتاد. بدون فکر خودم را به داخل پرت کردم و در را بستم. نفس عمیقی کشیدم که بوی خاک نم‌خورده و چوب قدیمی به مشامم رسید. برگشتم و نگاهم را در سراسر حیاط بزرگ چرخاندم. فضایی به‌شدت سرد و مرموز بود. به ساختمان بزرگ وسط حیاط نگاه کردم. نور کمی از پنجره‌های بلند ساختمان به حیاط می‌تابید و انگار در یک حیاط یا باغ مخفی بودم. ناگهان صدای عمیق و خون‌سردی سکوت مرموز حیاط را شکست:

«هیچ‌کس حق ورود بدون اجازه را ندارد.»

وحشت‌زده برگشتم. مردی در تاریکی ایستاده بود. قامتی بلند داشت و سایه‌ای ترسناک. تنها چیزی که به‌خوبی درون تاریکی قابل رؤیت بود، چشمان یخ‌زده‌اش بود؛ خالی از هر احساسی.

من: «من… من…»

شخصیت ها

🪽Aniya 🪽Aniya 22 فروردین · 🪽Aniya ·

شخصیت‌ها:
آراد مردی حدوداً سی‌ساله با قامتی بلند و شانه‌های پهن و چشمانی به رنگ یخی که هیچ احساسی را بروز نمی‌دهند موهای تیره و کوتاه که همیشه مرتب است و معمولاً لباس‌های تیره و رسمی می‌پوشد

نیلگون دختری بیست و دوساله با موهای بلند و موج‌دار قهوه‌ای که اغلب اوقات نامرتب است انگار همین الان از میان باد و باران آمده چشمانی درشت و کنجکاو به رنگ عسل دارد که شیطنت و سرزندگی از آن‌ها می‌بارد لباس‌هایش اغلب رنگی هستند انگار دنیای اطرافش برای او محدودیتی ایجاد نمی‌کند.