پارت_۱۵
21 اردیبهشت · · کنار ی دریاچه بودیم از ماشین پیاده میشم و به اطراف نگا میکنم دور تا دور درياچه پر از درخت های سرسبز بود. باد خنکی میوزید و موهای بلندم میاد تو صورتم.
موهامو کنار میزنم و به سمت آراد برمیگردم که سرش تو صندوق ماشین بود:
چیکار میکنی؟
_بیا کمک کن این زیرانداز پهن کنیم.
به سمتش میرم و با کمک هم زیرانداز رو با فاصله از دریاچه رو چمن ها پهن میکنیم آراد به سمت ماشین میره و با ی سبد مسافرتی برمیگرده.
سبد رو کنارم روی زمین میزاره و میگه:
فکر کردم شاید دلت پیک نیک بخواد تا حال هوات عوض بشه.
بهش لبخند میزنم و به دریاچه نگاه میکنم.
_____________
تا به حال توی عمرم انقدر بهم خوش نگذشته بود کی فکرش میکرد آراد اون آدم اخمو منو ورداره ببره پیک نیک.
با یاد آوردی اون لحظه ها لبخندی روی لبم شکل میگیره.
به پهلو میشم و از پنجره بیرونو نگاه میکنم. توی افکارم غرق بودم ک چشم هام کم کم گرم شد و به عالم خواب فرو رفتم.
با حس خفگی از خواب بیدار شدم. به اطراف نگاه کردم ساعت ۲ شب بود دهنم خشک شده بود و نیاز به آب داشتم. از اتاق میام بیرون و به سمت آشپزخونه میرم لیوان تمیزی از داخل کابینت برمیدارم و از شیر پر آبش میکنم ی نفس سر میکشم که حس میکنم چیزی رو از گوشه چشمم تشخیص دادم. سریع به سمت حال برمیگردم ولی دیگ چیزی نیست.
لیوان رو بدون سر و صدا داخل سینک میزارم. پاورچین پاورچین به سمت حال میرم همینجوری دارم اطراف رو نگا میکنم. صدای پا رو میتونم از پشت سرم تشخیص بدم ولی تا میخوام برگردم دستی جلوی دهنم رو میگیره.
صداشو تو گوشم میپیچه:
بالاخره پیدات کردم