آرشیو اردیبهشت 1405

پست‌های منتشر شده در اردیبهشت 1405

پارت_۱۵

پارت_۱۵

🪽Aniya 🪽Aniya 21 اردیبهشت · 🪽Aniya ·

کنار ی دریاچه بودیم از ماشین پیاده میشم و به اطراف نگا میکنم دور تا دور درياچه پر از درخت های سرسبز بود. باد خنکی میوزید و موهای بلندم میاد تو صورتم.
موهامو کنار میزنم و به سمت آراد برمیگردم که سرش تو صندوق ماشین بود:
چیکار میکنی؟
_بیا کمک کن این زیرانداز پهن کنیم.
به سمتش میرم و با کمک هم زیرانداز رو با فاصله از دریاچه رو چمن ها پهن میکنیم آراد به سمت ماشین میره و با ی سبد مسافرتی برمی‌گرده.
سبد رو کنارم روی زمین میزاره و میگه:
فکر کردم شاید دلت پیک نیک بخواد تا حال هوات عوض بشه.
بهش لبخند میزنم و به دریاچه نگاه می‌کنم. 
_____________

تا به حال توی عمرم انقدر بهم خوش نگذشته بود کی فکرش میکرد آراد اون آدم اخمو منو ورداره ببره پیک نیک.
با یاد آوردی اون لحظه ها لبخندی روی لبم شکل میگیره.
به پهلو میشم و از پنجره بیرونو نگاه میکنم. توی افکارم غرق بودم ک چشم هام کم کم گرم شد و به عالم خواب فرو رفتم.
با حس خفگی از خواب بیدار شدم. به اطراف نگاه کردم ساعت ۲ شب بود دهنم خشک شده بود و نیاز به آب داشتم. از اتاق میام بیرون و به سمت آشپزخونه میرم لیوان تمیزی از داخل کابینت برمیدارم و از شیر پر آبش میکنم ی نفس سر میکشم که حس میکنم چیزی رو از گوشه چشمم تشخیص دادم. سریع به سمت حال برمیگردم ولی دیگ چیزی نیست.
لیوان رو بدون سر و صدا داخل سینک میزارم. پاورچین پاورچین به سمت حال میرم همینجوری دارم اطراف رو نگا میکنم. صدای پا رو میتونم از پشت سرم تشخیص بدم ولی تا میخوام برگردم دستی جلوی دهنم رو میگیره.
صداشو تو گوشم میپیچه:
بالاخره پیدات کردم

پارت_۱۴

پارت_۱۴

🪽Aniya 🪽Aniya 21 اردیبهشت · 🪽Aniya ·

آروم در رو باز میکنم و میرم داخل. سرم پایینه کم کم میارمش بالا. چقد جذاب شده بود برای اولین بار بدون کت شلوار میدیدمش.
یک پیراهن سفید پوشیده بود با شلوار راسته و کفش های اسپرت سفید. عطر همیشگیش هم که زده بود. همینطور محو تماشاش بودم که با حرفی که زد به خودم اومدم.
آراد: غرق نشی
سرم تکون میدم و جدی میگم: نترس شنا بلدم...راستش اومدم بپرسم شانه داری؟ من هیچی با خودم نیاوردم و موهامم به شدت شلخته شده
آراد: آره فک کنم باید باشه صبر کن نگاه کنم.
به سمت کمدش رفت و در همین حین گفت: راحت باش بشین تا پیداش کنم. به سمت تختش رفتم و روش نشستم. نفس عمیق کشیدم عطرش ریه هامو پر کرد.
آراد: بفرماا پیدا کردم.
فوری بلند میشم و به سمتش میرم میخوام شانه رو از بگیرم ولی محکم اونو تو دستش نگه داشته بود. به چشم هاش نگاه میکنم که حالا شیطنت درش موج میزد. میگم: دیر میشه ها.
سرش میاره پایین تر دقیقا رو به روی صورتم. ضربان قلبم بالا رفت این نزدیکیش بهم باعث هیجانم میشه. نفس های گرمش توی صورتم پخش میشد. نگاه کردن تو این فاصله به چشم هاش خودت دیوونگی بود انگار ک میتونست همه چیو از تو چشم هام بخونه.
رفت عقب: تو ماشین منتظرتم
سریع از اتاقش رفتم بیرون و خودمو انداختم تو اتاق خودم.
____________

در عمارت رو باز کردم و با چشم دنبال آراد میگشتم که نگهبان گفت:
خانم، آقا آراد گفتن شما رو تا جای ماشین همراهمی کنم
سرم رو به نشونه تایید حرفاش تکون دادم و اون جلوتر راه افتاد و به سمت پشت عمارت حرکت کرد.
داشتم با خودم فکر میکرد آراد ممکنه کجا منو ببره.
جلوی در پارکينگ ایستادیم 
نگهبان: آقا آراد گفتن همینجا منتظر وایستید.
سری تکون میدم و نگهبان ازم دور میشه در همون حین یک ماشین بی‌ام‌وه مشکی از پارکینگ میاد بیرون شیشه هاش دودیه برا همون نمیتونم سر نشینش ببینم ولی تشخیص اینکه آراده کار سختی نیست جلو پام می‌ایسته. میخوام در ماشین رو باز کنم که خودش پیاده میشه و به سمتم میاد و دروبرام باز میکنه بهش لبخند میزنم و سوار میشم. 
بعد از چند لحظه خودشم کنارم جا میگیره و شروع به حرکت میکنه. سرم به شیشه تکیه میدم و به مردم و مغازه ها نگاه می‌کنم. چشم هام رو میبیندم و توی افکارم غرق میشم.
با توقف ماشین چشم هام رو باز میکنم و به اطراف نگاه میکنم

پارت_۱۳

پارت_۱۳

🪽Aniya 🪽Aniya 9 اردیبهشت · 🪽Aniya ·


صدای در عمارت خبر از اومدن آراد میداد. بعد از چند دقیقه متوجه شدم حدسم درسته آراد و آراسب با هم وارد آشپز خونه شدن.
آراد:سلام صبری خانم سفره رو بچینید کم کم
تازه منو دید برام سری تکون داد و یک صندلی دیگه ای کشید عقب و نشست آراسب هم اومد داخل آشپز خونه و به همه سلام کرد و اونم نشست پشت میز.
حالا که فکر میکنم دیشب آراسب رو ندیدم. صدامو صاف میکنم که به سمتم برمیگردن به آراسب نگاه میکنم:
دیشب ندیدمت
آراست خنده کوچیکی میکنه میگ:
جای دیگ منو دیدی متنها با دیدنم از حال رفتی و میخنده
پس اون گرگه تو باغ آراسب بود لبخندی میزنم و دیگ تا پایان ناهار حرفی نمیزنم فقط هر از گاهی آراد آراسب با هم صحبت میکنن از چیزایی که گفتن فهمیدم که آراد شرکت داره و درگیر کارای همونن.
ناهارم که تموم میشه با ی تشکر از اون خانوم مسنه ک فهمیدم صبری خانمه اسمش به سمت اتاقم میرم. تا پامو تو اتاق میزارم چند تقه به در میخوره و با بفرمایید من آراد میاد داخل و در رو میبنده. انگاری میخواد ی چیزی بگه ولی سخته بعد از چند لحظه صدای به گوش میرسه:
آراد: میخوای بریم بیرون؟
دستش پشت گردنش میکشه و توی چشم هام نگاه میکنه.به چشم هاش نگاه میکنم مثل پسربچه ها مظلوم شده چطور میتونم نخوام آخه
لبخندی به روش میزنم و چشم هامو رو هم میزارم و باز میکنم.
از اون لبخند های خوشگلش میزنه و میگ پس حاضرشو
و از اتاق میره بیرون. به سمت کمد میرم و درش باز میکنم.
بعد از کمی بالا پایین کردن لباسا تصمیم گرفتم شلوار دم پا لی رو با ی پیراهن تابستونی لیمویی ست کنم لباسا رو که میپوشم به سمت درایور میرم.
و نگاهی به خودم میندازم. موهام خیلی بهم ریخته و اینجا هم خبری از شونه نیست. با فکری که به سرم زد به سمت اتاق آراد میرم چند تقه به در میزنم و منتظر میمونم تا جواب بده ک صدای بفرماییدش اومد..

پارت_۱۲

🪽Aniya 🪽Aniya 8 اردیبهشت · 🪽Aniya ·

در رو بستم و تکیه دادم بهش. دستم رو گذاشتم رو قلبم، هنوز داشت مثل جت می‌رفت! یاد اون بوسه افتادم، لبم کش اومد سمت یه لبخند. غلط کردم، سر تکون دادم و از این فکرا اومدم بیرون. رفتم سمت کمد، بازش کردم. اوه اوه! همه چی بود، لباس خواب، لباس زیر... ای وای! یه ست صورتی مشکی خوشگل برداشتم و خزیدم تو حموم.

وان که قشنگ چشمک می‌زد، ولی من رسماً از پا افتاده بودم. فقط یه دوش می‌خواستم و بعدش خواب. وان رو گذاشتم واسه یه وقت دیگه. زود دوش گرفتم، ست رو پوشیدم، حوله رو هم دور موهام پیچیدم و غش کردم رو تخت. نمی‌دونم سرم به بالشت خورد یا نه، پریدم تو خواب عمیق!

***

(یه چرت طولانی و دلچسب بعد از کلی خستگی!)

***

از خواب که پریدم، دیدم ای دل غافل، کلی وقت گذشته. ساعت رو نگاه کردم، یازده و خورده‌ای بود. صدای قاروقور شکمم داشت گوش عالم رو کر می‌کرد. خیلی وقت بود هیچی نخورده بودم. دیگه چاره‌ای نبود، باید دل رو به دریا می‌زدم و پا می‌شدم.

رفتم پایین. خونه رو سکوت گرفته بود، انگار نه انگار کسی اینجا زندگی می‌کنه. رفتم سمت آشپزخونه. خدمه داشتن کاراشون رو می‌کردن. سلام کردم و یه صندلی کشیدم کنار. همون‌جوری که نگاهشون می‌کردم، پرسیدم: «ببخشید، ناهار کی حاضره؟»

یکی از خانم‌ها که سنش از بقیه بیشتر بود، گفت: «همین الان عزیزم، منتظر آقا هستیم بیان.»

سری تکون دادم و همون‌جا تو آشپزخونه سرگرم شدم.
 

پارت_۱۱

🪽Aniya 🪽Aniya 7 اردیبهشت · 🪽Aniya ·

تو دل جنگل انقدر فرو رفتیم تا به بالای سخره رسیدیم وقتی سخره پایین رو نگاه کردم نفسم بند اومد ی گله گرگ تعدادشون انقدر زیاد بود ک نمیتونستم بشمارمشون....
_______________

داشتیم به سمت عمارت برمیگشتیم ساعت از ۲ شب هم گذشته بود. من هنوزم روی پشت آراد سوار بودم امیدوارم اذیتش نکرده باشم. 
وارد عمارت شدیم و با همون حال از پله ها بالا رفتیم. رسیدیم جلوی در اتاق آراد.
از پشتش پایین اومدم و در اتاق رو باز کردم آراد وارد اتاق شد. نگاهم به تخت افتاد از همون موقع که بیدار شدم همونجوری بهم ریخته مونده بود.
همینجور به تخت نگاه میکردم که آراد گفت:
بیا تو چرا اونجا وایستادی
کی تغییر شکل داد متوجه نشدم
لبخندی به روش زدم:
باید بخوابم. خیلی شب خوبی بود بهم خوش گذشت.
با قدم های آروم به سمتم اومد.
ضربان قلبم بالا رفت.
رو به رو ایستاد به چشم هام نگاه میکرد و کم کم لبخندی رو لب هاش شکل گرفت. نگاهم از لب های خندونش به چشم هاش کشیده شد و داشت صورتم کنکاش میکرد. بالاخره چشم های روی لب هام سابت موند. همینجور داشت فاصله رو کم میکرد نزدیک و نزدیک تر می اومد فاصله بین لب همون کمتر از دو سانت بود قلبم ی جوری محکم میکوبید ک میترسیدم نکنه آراد صداشو بشنوه.
لحظه آخر احساس کردم دارم گرمای لباش رو حس میکنم صدایی از طبقه پایین مانع این تماس شد. لب هامو روی هم فشار میدم.
آراد: برو بخواب خسته شدی.
بدون حرف فقط سری تکون میدم و میخوام برم سمت اتاقم ک صداش متوفقم میکنه:
برات لباس گرفتم داخل اتاقت هس میتونی لباساتو عوض کنی.
نگاهش میکنم و زیر لب تشکری میکنم و راه اتاقو در پیش میگیرم...

پارت_۱۰

🪽Aniya 🪽Aniya 7 اردیبهشت · 🪽Aniya ·


بین خواب و بیداری بودم که یه‌هو با صدای زوزه‌ی گرگا از جا پریدم و کاملاً هشیار شدم. باد سردی می‌اومد که موهای تنم سیخ شده بود. ناخودآگاه نگاهم رفت سمت پنجره. آراد اونجا ایستاده بود، پشتش به من بود و به بیرون زل زده بود. آسمون رو که نگاه کردم، دیدم ماه کامل وسط آسمونه. همون موقع صدای آراد اومد:

"بالاخره بیدار شدی. کم‌کم داشتم فکر می‌کردم نمیای."

آروم برگشت سمتم. چشم‌هاش یه‌جور غریبی شده بود، ولی دقیق نمی‌فهمیدم چی تغییر کرده.

از جام بلند شدم و رفتم سمتش. تازه فهمیدم یه سر و گردن ازم بلندتره. تو چشم‌هاش نگاه کردم؛ همون چشمایی که همیشه سرد بودن، ولی حالا عجیب‌تر از قبل. گفتم:

"آماده‌م… بریم."

دستم رو گرفت و تقریباً دوان‌دوان از اتاق زدیم بیرون. رفتیم سمت باغ. همین که وارد باغ شدیم، وایستاد. دستمو ول کرد و چند قدم جلوتر رفت. هنوز نفسم جا نیفتاده بود که جلوی چشم‌هام شروع کرد تغییر کردن. اون هیکل بلندش خم شد، چهار دست‌وپا شد… و یه‌دفعه صدای خرد شدن استخون‌هاش بالا رفت. پوستش لرزید و کمی بعد، اون گرگِ خاکستریِ بزرگ ظاهر شد.

وقتی برگشت سمت من، دیگه آراد نبود… یه گرگ غول‌پیکر مقابلم بود. تنها چیزی که از آراد تو صورتش مونده بود، اون چشم‌های یخی بود. لرزم گرفت. قدش تا زیر سینه‌م می‌رسید و برای کسی مثل من که از گرگ می‌ترسه… این یعنی خودِ وحشت.

آروم اومد جلو و جلوی پام زانو زد، انگار می‌خواست بگه: "سوار شو." مردد بودم. تو چشم‌هاش نگاه کردم. پلک‌هاشو رو هم گذاشت و یه جوری که انگار می‌خواست بهم اطمینان بده، دوباره باز کرد.

با احتیاط دستمو گذاشتم رو خزِ سرد و لطیفش. انگشت‌هام رو آروم روی پشتش کشیدم تا رسیدم به کمرش. یکم زور زدم و خودمو بالا کشیدم تا نشستم روش.

همین که نشستم، حرکت کرد. به سمت تهِ باغ می‌رفتیم. باد تو صورتم می‌خورد و قلبم تند می‌زد.

آخر باغ به جنگل باز می‌شد… و ما با سرعت داشتیم وارد تاریکیِ اون جنگل می‌شدیم...

پارت_۹

🪽Aniya 🪽Aniya 7 اردیبهشت · 🪽Aniya ·

 

همین‌جوری که داشتم می‌دویدم، یه دفعه یه نوری بین درختا دیدم. یه نور عجیب و قوی... انگار منو سمت خودش می‌کشید. همین‌طور که نزدیک‌تر می‌شدم، فهمیدم نور از یه دختره. پشتش به من بود و نمی‌تونستم صورتشو ببینم، فقط موهای بلند و قهوه‌ایش که تو باد تکون می‌خورد. قدم‌به‌قدم رفتم جلو که صورتشو ببینم، ولی یهو حس کردم دارم ازش دور می‌شم... انگار داشتم به هوش میومدم.  

وقتی چشمامو باز کردم، تازه فهمیدم که طلسم شدم. و تنها کسی که می‌تونه این طلسمو باطل کنه... معشوقمه.

ساکت می‌شه. خب؟ معشوق بدبخت دقیقاً باید چیکار کنه؟ فکرم از دهنم می‌پره بیرون:
خب معشوقه باید چیکار کنه؟

سرشو می‌ندازه پایین و آروم می‌گه:
نمی‌دونم... یعنی نمی‌دونم دقیقاً باید چیکار کنه. رفتم سراغ کلی جادوگر و ساحره، کلی پرس‌وجو کردم، ولی همشون یه چیز گفتن... باید صبر کنم تا خودش پیدا بشه. اون وقت طلسم خودش نشون می‌ده که چی می‌خواد.

تو چشماش نگاه می‌کنم که شاید بتونم یه حسی، یه چیزی ازش بخونم، ولی بازم نگاهشو ازم می‌دزده... انگار از چشم‌هام فرار می‌کنه. بعد دستشو رو صورتش می‌کشه و از جاش بلند می‌شه. دوباره اون حالت مغرور همیشگیش تو صورتش برمی‌گرده. با صدای سردی می‌گه:
به هر حال تا الان که اون معشوق پیدا نشده.

چند لحظه مکث می‌کنه، بعد ادامه می‌ده:
استراحت کن. شب با گله می‌ریم گشت. اگه دوست داری می‌تونی همراهمون بیای.

و بدون اینکه صبر کنه جواب بدم، می‌ذاره می‌ره و منو با فکرام تنها می‌ذاره. نمی‌دونم چرا باید انقد ذهنم درگیرش بشه...

همون‌طور که گفته بود سرمو گذاشتم رو بالش، شاید یه کم استراحت کنم... ببینم شب قراره چی پیش بیاد

پارت_۸

🪽Aniya 🪽Aniya 5 اردیبهشت · 🪽Aniya ·

یه سوزش عجیب تو دستم حس کردم که باعث شد از خواب بیدار شم. هنوز چشمام بسته بود و همه صداها گنگ و مبهم بود.

یواش یواش که صداها واضح‌تر شد، تونستم صدای آراسب رو تشخیص بدم که داشت با یکی دیگه چونه می‌زد.

«باید بهش بگیم. اینجوری نمیشه که ندونه.»

یه مکث کوتاه کرد و بعد صدای عصبی آراد پیچید تو اتاق: «اگه تو یهو تصمیم نمی‌گرفتی با اون حالت گرگی بیای تو باغ، الان این اتفاقا نمی‌افتاد. من همون موقع سر وقت بهش می‌گفتم که این دختره همونیه که می‌تونه طلسم رو بشکنه.»

اینا دیگه داشتن چرت و پرت می‌گفتن. دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم. پریدم بالا و با صدای بلند گفتم: «اصلاً قضیه چیه؟»

آراسب دستش رو کشید بین موهای مشکی براقش و گفت: «آراسب، برو بیرون.»

بعد از اینکه آراسب رفت، چشم چرخوندم. دیدم تو اتاق آرادم. آراد یه دستی به صورتش کشید. ته ریش درآورده بود و قیافه‌اش داد می‌زد که عصبانیه. (چرا انقدر زوم کردم روش؟ اه!)

بلند شد، اومد سمتم، کنار تخت نشست و گفت: «فکر کنم دیگه وقتشه یه سری چیزا رو برات توضیح بدم.»

منتظر نگاهش کردم. گفت: «من باید یه چیزی رو بهت بگم که شاید باورت نشه، ولی زندگی من رو برای همیشه عوض کرده. و راستش... می‌ترسم از اینکه چطور ممکنه واکنش نشون بدی اون گرگی که امروز تو باغ دیدی، آراسب بود. یعنی آراسب و اون گرگه یک نفرن. من هم همینطورم. به همین شکل تغییر می‌کنم. خیلی‌های دیگه هم همینطور.»

مخاطب قرار دادن من، یه جور شوک بهم وارد کرد. انگار تمام اون فیلم‌ها و رمان‌هایی که دیدم، همه‌شون ریختن تو واقعیت. یه کم ترسیدم، ولی کنجکاویم داشت حس ترسم میکشت ادامه داد:

«من آلفام. این فقط یه تغییر فیزیکی نیست. این یه مسئولیته. من رهبرم. باید بتونم خودم رو کنترل کنم. نه فقط برای خودم، بلکه برای کسایی که به من تکیه کردن.‌ وقتی تغییر می‌کنم، نیروی درونم چند برابر می‌شه. می‌تونم مثل یه طوفان باشم. ولی من یاد گرفتم چطور هدایتش کنم. یاد گرفتم چطور رامش کنم.»

مکث میکنه، انگار برای گفتنش تردید داره

«ولی...»

(من به چشم‌های یخ‌زده‌اش زل زدم. نمی‌دونم چی تو عمق نگاهش بود که دلم یه جورایی لرزید. پرسیدم:) «ولی...؟!»

«من طلسم شدم... خیلی وقت پیش. اون موقع هنوز خیلی جوون بودم، خام. داشتم تو جنگل می‌گشتم و شکار می‌کردم. یه شب که کمین کرده بودم، یه مار نیشم زد و بیهوش شدم.»

«وقتی بیدار شدم، تو یه عمارت بودم. فهمیدم اون مار، یه جادوگر بوده و نیشش طلسم داشته.»

(سرم داشت از حجم این همه واقعیت سوت می‌کشید. قبول کردنش سخت بود، ولی کنجکاویم قوی‌تر بود و می‌خواستم بشنوم چی می‌شه. توی چشم هام نگاه میکرد انگار منتظر ی علامت از من بود ک ادامه بده چشم هامو روی هم گذاشتم و باز کردم.)

«وقتی بیهوش بودم، یه خواب دیدم. وسط یه جنگل تاریک و ترسناک بودم و داشتم می‌دویدم. انگار داشتم دنبال یه چیزی می‌گشتم...»

پارت_۷

🪽Aniya 🪽Aniya 2 اردیبهشت · 🪽Aniya ·

#پارت_۷
صبح با صدای در از خواب پریدم.  
گفتم: «بفرمایید!»  
یه خانوم میانسال اومد تو و گفت:  
«آقا گفتن برای صبحونه تشریف بیارید.»  

یهو از جام نشستم:  
«باشه، الان میام.»  

بلند شدم رفتم سمت دستشویی اتاق. خدا رو شکر، هم حموم داشت هم دستشویی. شیر آب رو باز کردم و صورتمو شستم. یه نگاهی تو آینه به خودم انداختم... وااای، موهام عین لونه کلاغ بود، هنوز با لباسای دیشبم بودم.  

از اون بدتر، هیچی هم همراهم نیست. باید امروز یه فکری به حال خودم بکنم. دستی به لباسام کشیدم و از اتاق زدم بیرون.  

از پله‌ها که پایین می‌رفتم، چشمم افتاد به آشپزخونه. قطعاً همونجا بودن. رفتم تو. آشپزخونه بزرگ و خوشگل، رنگ غالبشم سفید بود. چند تا خدمتکار هم یه گوشه وایساده بودن که اگه کاری هست، انجام بدن.  

یه میز بزرگ وسط بود، آراد سر میز نشسته بود و آراسب هم سمت راستش. رفتم جلو، سلام کردم و نشستم سمت دیگه آراد. میز پر از مربا، خامه، عسل و هزار جور چیز خوشمزه بود.  

خدمتکار به محض اینکه نشستم، یه لیوان چای جلوم گذاشت.  
تشکر کردم و شروع کردم به خوردن، همزمان هم یه دور اطرافو برانداز می‌کردم.  

(با خودم) این آراد انگار با لبخند قهره! انگار پنیر و کره دشمن خونینشن 😂  

خلاصه، صبحونه رو خوردیم. منم رفتم سمت اتاقم. می‌دونستم زیاد نمیشه اینجا بمونم. باید وسایلمو جمع می‌کردم و می‌رفتم. همین که تا حالا بلایی سرم نیومده، خودش معجزه‌ست!  

رفتم بالا، نشستم تو اتاق و حسابی فرو رفتم تو فکر. باید جایی رو پیدا می‌کردم که هیچ‌کس پیدام نکنه.  

اونقدر غرق فکر بودم که نفهمیدم چقد وقت گذشته. یه نگاه به ساعت کردم، ۱۲ شده بود.  

آروم از اتاق زدم بیرون، مواظب بودم که صدا ندم. از پله‌ها پایین رفتم و از خونه خارج شدم.  

نفس عمیق کشیدم. باغ توی روز خیلی قشنگ‌تر از شب بود. همه‌جا سبز و زنده. شروع کردم به قدم زدن بین گل‌های صورتی، باد می‌خورد به موهام، چشامو بستم و از هوای تازه لذت بردم.  

همین‌طور که داشتم جلو رو نگاه می‌کردم، یه‌دفعه قلبم وایساد...  
یه گرگ!  

توی این باغ چی کار داشت اون؟! یه گرگ با خز قهوه‌ای.  
من از سگ و گرگ انقدر می‌ترسم، هیچ‌کس اندازه من نمی‌ترسه. باید فرار می‌کردم، ولی پام انگار به زمین چسبیده بود. نمی‌تونستم تکون بخورم.  

اونم با اون چشمای قهوه‌ایش زل زده بود به من. نه من حرکت می‌کردم، نه اون.  
فقط نمی‌دونم چی شد که دنیا شروع کرد به چرخیدن...  
و بعدش هیچی یادم نمیاد.