<?xml version='1.0' encoding='utf-8' ?>
	<rss xmlns:dc='https://purl.org/dc/elements/1.1/' xmlns:content='http://purl.org/rss/1.0/modules/content/' xmlns:slash='http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/' xmlns:atom='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' version='2.0'>
	<channel>
	<title>رمان در آغوش سایه</title>
	<link>https://daraghoshsayeh.blogix.ir</link>
	<atom:link href='https://daraghoshsayeh.blogix.ir/rss' rel='self' type='application/rss+xml' />
	<description>عاشقانه ای گرگینه ای</description>
	<language>fa</language>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Sun, 31 May 2026 10:11:14 +0330</lastBuildDate><item>
				<title>پارت_۱۸</title>
				<link>https://daraghoshsayeh.blogix.ir/post/21</link>
				<description>&lt;img src=&#039;https://dl.blogix.ir/20260411213532437872.webp&#039;/&gt;&lt;br/&gt;<![CDATA[<p><span style="font-size:17px;">به سمتم برمیگرده و توی چشم هام نگاه میکنه. استارت ماشین رو میزنه و به مقصدی ک نمیدونم کجاست حرکت میکنه. </span><br><span style="font-size:17px;">هر چند دقیقه یک بار برمیگرده انگاری میخواد چیزی و هی منصرف میشه:</span><br><span style="font-size:17px;">آراد! چیزی شده؟</span><br><span style="font-size:17px;">با حرفی که زد در حال شاخ در آوردن بودم:</span><br><span style="font-size:17px;">قراره از این دنیا بری.</span><br><span style="font-size:17px;">_وا  چجوری من ک طوریم نیست میخوام بمیرم؟</span><br><span style="font-size:17px;">تک خنده ای میکنه ولی من همچنان جان واج و منتظر نگاهش میکنم‌.</span><br><span style="font-size:17px;">_ یکم توضیحش سخته..ببین الان داریم میریم پیش یک آشنا اون میدونه تو رو برای یک مدتی بفرسته به دنیایی کوچیک و موازی.</span><br><span style="font-size:17px;">دیگ نمیشنیدم آراد چی میگه. مگه این چیزا مال فیلما داستانا نبود. غرق در فکر بودم که دستی جلوی صورتم تکون خورد به سمت آراد برگشتم و سوالی نگاهش کردم</span><br><span style="font-size:17px;">آراد:  ده دفه صدات کردم دختر کجایی رسیدیم</span><br><span style="font-size:17px;">از لفظ دختر خوشم اومد ولی در اون لحظات نمیتونستم خیلی بهش فکر کنم. با چشم هایی نگران نگاهش میکردم که ادامه میده:</span><br><span style="font-size:17px;">با هم میریم داخل سعی کن تا سوال نپرسیده چیزی نگی باشه؟ </span><br><span style="font-size:17px;">سر تکون میدم میخوام روم رو برگردونم سمت پنجره که با صداش متوقف میشم:</span><br><span style="font-size:17px;">نیلگون دوباره به چشم هاش نگاه میکنم حالا اون چشم های یخی روز اول چیزی نمونده همش داخل نگرانی موج میزنه نمیخوام اینجور پریشون ببینمش سعی میکنم عادی باشم بهش لبخندی میزنم:</span><br><span style="font-size:17px;">بریم؟</span><br><span style="font-size:17px;">ثانیه چشم هاش رو میبنده و باز میکنه:</span><br><span style="font-size:17px;">بریم</span></p>]]></description>
				<pubDate>Sun, 31 May 2026 10:11:14 +0330</pubDate>
				<media:content medium='image' url='https://dl.blogix.ir/20260411213532437872.webp' />
				<comments>https://daraghoshsayeh.blogix.ir/post/21/comment</comments>
				<dc:creator>🪽Aniya</dc:creator>
				<guid>https://daraghoshsayeh.blogix.ir/post/21</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>پارت_۱۷</title>
				<link>https://daraghoshsayeh.blogix.ir/post/20</link>
				<description>&lt;img src=&#039;https://dl.blogix.ir/20260411213532437872.webp&#039;/&gt;&lt;br/&gt;<![CDATA[<p><span style="font-size:17px;">به نقطه نامعلومی نگاه میکنه انگار که حواسش نیست و در جواب سوالم فقط سر تکون میده.</span><br><span style="font-size:17px;">سکوت میکنم و بهش نگاه می‌کنم خیلی بهم ریخته شده از اون ظاهر آرومش چیزی نمونده چشم های مثل یخش دو دو میزنه موهاش پریشونه. بالاخره به حرف میاد:</span><br><span style="font-size:17px;">اون مرتیکه بیشرفت نوچشو فرستاده تو رو براش ببره. باید خیلی مراقب خودت باشی. </span><br><span style="font-size:17px;">مکث میکنه کلافه تر شده انگار ک توضیحش براش سخته دستمو رو میزارم روی دستش و محکم فشارش میدم بالاخره نگاهش رو از نقطه نامعلوم میگیره و چشمام میدوزه.</span><br><span style="font-size:17px;">ادامه میده: خوب گوش کن اون مرده که میخواد به بابات کمک کنه تا کارخونش رو نجات بده انسان نیست اون همون اون همون جادوگریه که این طلسم رو روی من گذاشته.</span><br><span style="font-size:17px;">با هر کلمش چشم های بیشتر گشاد میشد.</span><br><span style="font-size:17px;">چشم هاش دو دو میزنه بین چشم هام:</span><br><span style="font-size:17px;">میدونه که تو توی سرنوشت من هستی باید از خودم دورت کنم تا وقتی که بتونم اون رو شکست بدم باید بهم اعتماد کنی نمیخوام بهت آسیبی بزنه...</span><br><span style="font-size:17px;">توی بهت حرف هاشم که سرش جلو میاره و پیشونیم رو میبوسه:</span><br><span style="font-size:17px;">استراحت کن فردا روز سختیه باید از اینجا بریم. </span><br><span style="font-size:17px;">بلند میشه و از اتاق میره بیرون جای بوسش روی پیشونیم داغه و هنوز حسش میکنم...</span><br><span style="font-size:17px;">___________________________</span></p><p><span style="font-size:17px;">صبح با صدای صبری خانم چشم باز کردم که داشت میگفت تا ۱ ساعت دیگ آماده بشم</span><br><span style="font-size:17px;">بعد از برداشتن حوله به سمت حموم میرم. رو به روی آینه وایمیستم به انعکاس خودم داخل آینه نگاه می‌کنم سرم زخم شده ولی اونقدر عمیق نیست. سریع دوش میگیرم و میرم بیرون.</span><br><span style="font-size:17px;">رو به پاییز بودیم و هوا خنک ی هودی مشکی مبپوشم با شلوار بگ. خرمن موهام رو جمع میکنم و میدم داخل هودی. </span><br><span style="font-size:17px;">میرم پایین‌. به سمت در که صبری خانم لقمه ای میده دستم. با لبخند نگاهش میکنم و به سمت پشت باغ میرم.</span><br><span style="font-size:17px;">آراد ماشین رو از پارکینگ در آورده و منتظرم نشسته به سمتش میرم در ماشین رو باز میکنم و میشینم انقدر توی فکر بود که وقتی در ماشین رو میبندم متوجه من میشه</span></p>]]></description>
				<pubDate>Tue, 26 May 2026 23:00:00 +0330</pubDate>
				<media:content medium='image' url='https://dl.blogix.ir/20260411213532437872.webp' />
				<comments>https://daraghoshsayeh.blogix.ir/post/20/comment</comments>
				<dc:creator>🪽Aniya</dc:creator>
				<guid>https://daraghoshsayeh.blogix.ir/post/20</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>پارت_۱۶</title>
				<link>https://daraghoshsayeh.blogix.ir/post/19</link>
				<description>&lt;img src=&#039;https://dl.blogix.ir/20260411213532437872.webp&#039;/&gt;&lt;br/&gt;<![CDATA[<p><span style="font-size:17px;">صداش بیش از حد آشنا بود ولی تو اون شرایط نتونستم تشخیصش بدم. که دستش روی دهنم بود من رو به سمت در پشتی میکشید. در حال تقلا برای نجات بودم ولی زور من کجا ک زور اون کجا انقدر محکم دهنم رو گرفته بود که مطمعنم جای رد دستاش رو صورتم مونده.</span><br><span style="font-size:17px;">در پشتی چون برای رفت آمد به جنگل بود نگهبان نداشت و خیلی راحت میتونست منو با خودش ببره.قفل کردم ینی میخواست با من چیکار کنه.</span><br><span style="font-size:17px;">در رو با پاهاش بست و من رو همچنان میکشید. با صدای در ماشین به خودم اومدم پامو بالا آوردم و محکم روی پاش زدم. برای یک لحظه دستش شل شد. دستش رو از روی دهنم برداشتم برگشتم عقب و صورتشو دیدم. بلند داد زدم:</span><br><span style="font-size:17px;">کککککمکککککک</span><br><span style="font-size:17px;">هلم داد که سرم خورد به دیوار و گیج افتادم پایین </span><br><span style="font-size:17px;">مرده:لعنتی الان که در رفتی ولی دفه دیگ تو چنگمی </span><br><span style="font-size:17px;">سریع خودشو تو ماشین انداخت و گاز گرفت رفت.</span><br><span style="font-size:17px;">مایع لزجی روی گردنم میریخت ک نشون میداد سرم آسیب جدی دیده.</span><br><span style="font-size:17px;">میتونستم صدای آراد و خدمه عمارت رو تشخیص بدم ولی سرم انقدر تیر میکشید که توان تکون خوردن نداشتم فقط تونستم لحظه آخر آراد رو ببینم که به سمتم میدویید و بعدش دیگه هیچی یادم نیست.</span></p><p><span style="font-size:17px;">سرم تیر بدی کشید و باعث شد از عالم بی‌خبری در بیام چشمام رو باز میکنم و اطراف رو نگاه می‌کنم تو اتاقم بودم. چرا انقدر سرم تیر میکشید. یکم به مغزم فشار آوردم و اتفاقاتی ک افتاده بود از جلوی چشمام رد شد.</span><br><span style="font-size:17px;">جامو پیدا کردن نمیتونم دیگ حتی اینجا بمونم.</span><br><span style="font-size:17px;">فوری از جام بلند میشم که چشم هام سیاهی میره و سرم تیر میکشه دستم رو از عسلی میگیرم تا به حالت عادی برگردم که دستم به لیوان روی میز میخوره ک میوفته. هم زمان با صدای افتادن لیوان صدای قدم هایی که به سمتم میاد رو میشنوم.</span><br><span style="font-size:17px;">به سمت صدای قدم ها برمیگردم که آراد رو میبینم به سمتم میاد و دستم رو توی دستش میگیره:</span><br><span style="font-size:17px;">حالت خوبه؟</span><br><span style="font-size:17px;">بهش لبخند میزنم: خوبم </span><br><span style="font-size:17px;">به سمت مبل های داخل اتاق میریم و کمکم میکنه دوی مبل بشینم و خودش کنارم جا میگیره.</span><br><span style="font-size:17px;">لب میزنم: تونستی بفهمی کی بود؟</span></p>]]></description>
				<pubDate>Mon, 25 May 2026 11:21:23 +0330</pubDate>
				<media:content medium='image' url='https://dl.blogix.ir/20260411213532437872.webp' />
				<comments>https://daraghoshsayeh.blogix.ir/post/19/comment</comments>
				<dc:creator>🪽Aniya</dc:creator>
				<guid>https://daraghoshsayeh.blogix.ir/post/19</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>پارت_۱۵</title>
				<link>https://daraghoshsayeh.blogix.ir/post/17</link>
				<description>&lt;img src=&#039;https://dl.blogix.ir/20260411213532437872.webp&#039;/&gt;&lt;br/&gt;<![CDATA[<p><span style="font-size:17px;">کنار ی دریاچه بودیم از ماشین پیاده میشم و به اطراف نگا میکنم دور تا دور درياچه پر از درخت های سرسبز بود. باد خنکی میوزید و موهای بلندم میاد تو صورتم.</span><br><span style="font-size:17px;">موهامو کنار میزنم و به سمت آراد برمیگردم که سرش تو صندوق ماشین بود:</span><br><span style="font-size:17px;">چیکار میکنی؟</span><br><span style="font-size:17px;">_بیا کمک کن این زیرانداز پهن کنیم.</span><br><span style="font-size:17px;">به سمتش میرم و با کمک هم زیرانداز رو با فاصله از دریاچه رو چمن ها پهن میکنیم آراد به سمت ماشین میره و با ی سبد مسافرتی برمی‌گرده.</span><br><span style="font-size:17px;">سبد رو کنارم روی زمین میزاره و میگه:</span><br><span style="font-size:17px;">فکر کردم شاید دلت پیک نیک بخواد تا حال هوات عوض بشه.</span><br><span style="font-size:17px;">بهش لبخند میزنم و به دریاچه نگاه می‌کنم. </span><br><span style="font-size:17px;">_____________</span></p><p><span style="font-size:17px;">تا به حال توی عمرم انقدر بهم خوش نگذشته بود کی فکرش میکرد آراد اون آدم اخمو منو ورداره ببره پیک نیک.</span><br><span style="font-size:17px;">با یاد آوردی اون لحظه ها لبخندی روی لبم شکل میگیره.</span><br><span style="font-size:17px;">به پهلو میشم و از پنجره بیرونو نگاه میکنم. توی افکارم غرق بودم ک چشم هام کم کم گرم شد و به عالم خواب فرو رفتم.</span><br><span style="font-size:17px;">با حس خفگی از خواب بیدار شدم. به اطراف نگاه کردم ساعت ۲ شب بود دهنم خشک شده بود و نیاز به آب داشتم. از اتاق میام بیرون و به سمت آشپزخونه میرم لیوان تمیزی از داخل کابینت برمیدارم و از شیر پر آبش میکنم ی نفس سر میکشم که حس میکنم چیزی رو از گوشه چشمم تشخیص دادم. سریع به سمت حال برمیگردم ولی دیگ چیزی نیست.</span><br><span style="font-size:17px;">لیوان رو بدون سر و صدا داخل سینک میزارم. پاورچین پاورچین به سمت حال میرم همینجوری دارم اطراف رو نگا میکنم. صدای پا رو میتونم از پشت سرم تشخیص بدم ولی تا میخوام برگردم دستی جلوی دهنم رو میگیره.</span><br><span style="font-size:17px;">صداشو تو گوشم میپیچه:</span><br><span style="font-size:17px;">بالاخره پیدات کردم</span></p>]]></description>
				<pubDate>Mon, 11 May 2026 19:42:32 +0330</pubDate>
				<media:content medium='image' url='https://dl.blogix.ir/20260411213532437872.webp' />
				<comments>https://daraghoshsayeh.blogix.ir/post/17/comment</comments>
				<dc:creator>🪽Aniya</dc:creator>
				<guid>https://daraghoshsayeh.blogix.ir/post/17</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>پارت_۱۴</title>
				<link>https://daraghoshsayeh.blogix.ir/post/16</link>
				<description>&lt;img src=&#039;https://dl.blogix.ir/20260411213532437872.webp&#039;/&gt;&lt;br/&gt;<![CDATA[<p><span style="font-size:17px;">آروم در رو باز میکنم و میرم داخل. سرم پایینه کم کم میارمش بالا. چقد جذاب شده بود برای اولین بار بدون کت شلوار میدیدمش.</span><br><span style="font-size:17px;">یک پیراهن سفید پوشیده بود با شلوار راسته و کفش های اسپرت سفید. عطر همیشگیش هم که زده بود. همینطور محو تماشاش بودم که با حرفی که زد به خودم اومدم.</span><br><span style="font-size:17px;">آراد: غرق نشی</span><br><span style="font-size:17px;">سرم تکون میدم و جدی میگم: نترس شنا بلدم...راستش اومدم بپرسم شانه داری؟ من هیچی با خودم نیاوردم و موهامم به شدت شلخته شده</span><br><span style="font-size:17px;">آراد: آره فک کنم باید باشه صبر کن نگاه کنم.</span><br><span style="font-size:17px;">به سمت کمدش رفت و در همین حین گفت: راحت باش بشین تا پیداش کنم. به سمت تختش رفتم و روش نشستم. نفس عمیق کشیدم عطرش ریه هامو پر کرد.</span><br><span style="font-size:17px;">آراد: بفرماا پیدا کردم.</span><br><span style="font-size:17px;">فوری بلند میشم و به سمتش میرم میخوام شانه رو از بگیرم ولی محکم اونو تو دستش نگه داشته بود. به چشم هاش نگاه میکنم که حالا شیطنت درش موج میزد. میگم: دیر میشه ها.</span><br><span style="font-size:17px;">سرش میاره پایین تر دقیقا رو به روی صورتم. ضربان قلبم بالا رفت این نزدیکیش بهم باعث هیجانم میشه. نفس های گرمش توی صورتم پخش میشد. نگاه کردن تو این فاصله به چشم هاش خودت دیوونگی بود انگار ک میتونست همه چیو از تو چشم هام بخونه.</span><br><span style="font-size:17px;">رفت عقب: تو ماشین منتظرتم</span><br><span style="font-size:17px;">سریع از اتاقش رفتم بیرون و خودمو انداختم تو اتاق خودم.</span><br><span style="font-size:17px;">____________</span></p><p><span style="font-size:17px;">در عمارت رو باز کردم و با چشم دنبال آراد میگشتم که نگهبان گفت:</span><br><span style="font-size:17px;">خانم، آقا آراد گفتن شما رو تا جای ماشین همراهمی کنم</span><br><span style="font-size:17px;">سرم رو به نشونه تایید حرفاش تکون دادم و اون جلوتر راه افتاد و به سمت پشت عمارت حرکت کرد.</span><br><span style="font-size:17px;">داشتم با خودم فکر میکرد آراد ممکنه کجا منو ببره.</span><br><span style="font-size:17px;">جلوی در پارکينگ ایستادیم </span><br><span style="font-size:17px;">نگهبان: آقا آراد گفتن همینجا منتظر وایستید.</span><br><span style="font-size:17px;">سری تکون میدم و نگهبان ازم دور میشه در همون حین یک ماشین بی‌ام‌وه مشکی از پارکینگ میاد بیرون شیشه هاش دودیه برا همون نمیتونم سر نشینش ببینم ولی تشخیص اینکه آراده کار سختی نیست جلو پام می‌ایسته. میخوام در ماشین رو باز کنم که خودش پیاده میشه و به سمتم میاد و دروبرام باز میکنه بهش لبخند میزنم و سوار میشم. </span><br><span style="font-size:17px;">بعد از چند لحظه خودشم کنارم جا میگیره و شروع به حرکت میکنه. سرم به شیشه تکیه میدم و به مردم و مغازه ها نگاه می‌کنم. چشم هام رو میبیندم و توی افکارم غرق میشم.</span><br><span style="font-size:17px;">با توقف ماشین چشم هام رو باز میکنم و به اطراف نگاه میکنم</span></p>]]></description>
				<pubDate>Mon, 11 May 2026 10:46:07 +0330</pubDate>
				<media:content medium='image' url='https://dl.blogix.ir/20260411213532437872.webp' />
				<comments>https://daraghoshsayeh.blogix.ir/post/16/comment</comments>
				<dc:creator>🪽Aniya</dc:creator>
				<guid>https://daraghoshsayeh.blogix.ir/post/16</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>پارت_۱۳</title>
				<link>https://daraghoshsayeh.blogix.ir/post/15</link>
				<description>&lt;img src=&#039;https://dl.blogix.ir/20260411213532437872.webp&#039;/&gt;&lt;br/&gt;<![CDATA[<p><br><span style="font-size:17px;">صدای در عمارت خبر از اومدن آراد میداد. بعد از چند دقیقه متوجه شدم حدسم درسته آراد و آراسب با هم وارد آشپز خونه شدن.</span><br><span style="font-size:17px;">آراد:سلام صبری خانم سفره رو بچینید کم کم</span><br><span style="font-size:17px;">تازه منو دید برام سری تکون داد و یک صندلی دیگه ای کشید عقب و نشست آراسب هم اومد داخل آشپز خونه و به همه سلام کرد و اونم نشست پشت میز.</span><br><span style="font-size:17px;">حالا که فکر میکنم دیشب آراسب رو ندیدم. صدامو صاف میکنم که به سمتم برمیگردن به آراسب نگاه میکنم:</span><br><span style="font-size:17px;">دیشب ندیدمت</span><br><span style="font-size:17px;">آراست خنده کوچیکی میکنه میگ:</span><br><span style="font-size:17px;">جای دیگ منو دیدی متنها با دیدنم از حال رفتی و میخنده</span><br><span style="font-size:17px;">پس اون گرگه تو باغ آراسب بود لبخندی میزنم و دیگ تا پایان ناهار حرفی نمیزنم فقط هر از گاهی آراد آراسب با هم صحبت میکنن از چیزایی که گفتن فهمیدم که آراد شرکت داره و درگیر کارای همونن.</span><br><span style="font-size:17px;">ناهارم که تموم میشه با ی تشکر از اون خانوم مسنه ک فهمیدم صبری خانمه اسمش به سمت اتاقم میرم. تا پامو تو اتاق میزارم چند تقه به در میخوره و با بفرمایید من آراد میاد داخل و در رو میبنده. انگاری میخواد ی چیزی بگه ولی سخته بعد از چند لحظه صدای به گوش میرسه:</span><br><span style="font-size:17px;">آراد: میخوای بریم بیرون؟</span><br><span style="font-size:17px;">دستش پشت گردنش میکشه و توی چشم هام نگاه میکنه.به چشم هاش نگاه میکنم مثل پسربچه ها مظلوم شده چطور میتونم نخوام آخه</span><br><span style="font-size:17px;">لبخندی به روش میزنم و چشم هامو رو هم میزارم و باز میکنم.</span><br><span style="font-size:17px;">از اون لبخند های خوشگلش میزنه و میگ پس حاضرشو</span><br><span style="font-size:17px;">و از اتاق میره بیرون. به سمت کمد میرم و درش باز میکنم.</span><br><span style="font-size:17px;">بعد از کمی بالا پایین کردن لباسا تصمیم گرفتم شلوار دم پا لی رو با ی پیراهن تابستونی لیمویی ست کنم لباسا رو که میپوشم به سمت درایور میرم.</span><br><span style="font-size:17px;">و نگاهی به خودم میندازم. موهام خیلی بهم ریخته و اینجا هم خبری از شونه نیست. با فکری که به سرم زد به سمت اتاق آراد میرم چند تقه به در میزنم و منتظر میمونم تا جواب بده ک صدای بفرماییدش اومد..</span></p>]]></description>
				<pubDate>Wed, 29 Apr 2026 04:18:28 +0330</pubDate>
				<media:content medium='image' url='https://dl.blogix.ir/20260411213532437872.webp' />
				<comments>https://daraghoshsayeh.blogix.ir/post/15/comment</comments>
				<dc:creator>🪽Aniya</dc:creator>
				<guid>https://daraghoshsayeh.blogix.ir/post/15</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>پارت_۱۲</title>
				<link>https://daraghoshsayeh.blogix.ir/post/14</link>
				<description><![CDATA[<p><span style="font-size:17px;">در رو بستم و تکیه دادم بهش. دستم رو گذاشتم رو قلبم، هنوز داشت مثل جت می‌رفت! یاد اون بوسه افتادم، لبم کش اومد سمت یه لبخند. غلط کردم، سر تکون دادم و از این فکرا اومدم بیرون. رفتم سمت کمد، بازش کردم. اوه اوه! همه چی بود، لباس خواب، لباس زیر... ای وای! یه ست صورتی مشکی خوشگل برداشتم و خزیدم تو حموم.</span></p><p><span style="font-size:17px;">وان که قشنگ چشمک می‌زد، ولی من رسماً از پا افتاده بودم. فقط یه دوش می‌خواستم و بعدش خواب. وان رو گذاشتم واسه یه وقت دیگه. زود دوش گرفتم، ست رو پوشیدم، حوله رو هم دور موهام پیچیدم و غش کردم رو تخت. نمی‌دونم سرم به بالشت خورد یا نه، پریدم تو خواب عمیق!</span></p><p><span style="font-size:17px;">***</span></p><p><span style="font-size:17px;">(یه چرت طولانی و دلچسب بعد از کلی خستگی!)</span></p><p><span style="font-size:17px;">***</span></p><p><span style="font-size:17px;">از خواب که پریدم، دیدم ای دل غافل، کلی وقت گذشته. ساعت رو نگاه کردم، یازده و خورده‌ای بود. صدای قاروقور شکمم داشت گوش عالم رو کر می‌کرد. خیلی وقت بود هیچی نخورده بودم. دیگه چاره‌ای نبود، باید دل رو به دریا می‌زدم و پا می‌شدم.</span></p><p><span style="font-size:17px;">رفتم پایین. خونه رو سکوت گرفته بود، انگار نه انگار کسی اینجا زندگی می‌کنه. رفتم سمت آشپزخونه. خدمه داشتن کاراشون رو می‌کردن. سلام کردم و یه صندلی کشیدم کنار. همون‌جوری که نگاهشون می‌کردم، پرسیدم: «ببخشید، ناهار کی حاضره؟»</span></p><p><span style="font-size:17px;">یکی از خانم‌ها که سنش از بقیه بیشتر بود، گفت: «همین الان عزیزم، منتظر آقا هستیم بیان.»</span></p><p><span style="font-size:17px;">سری تکون دادم و همون‌جا تو آشپزخونه سرگرم شدم.</span><br> </p>]]></description>
				<pubDate>Tue, 28 Apr 2026 19:21:41 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://daraghoshsayeh.blogix.ir/post/14/comment</comments>
				<dc:creator>🪽Aniya</dc:creator>
				<guid>https://daraghoshsayeh.blogix.ir/post/14</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>پارت_۱۱</title>
				<link>https://daraghoshsayeh.blogix.ir/post/13</link>
				<description><![CDATA[<p><span style="font-size:17px;">تو دل جنگل انقدر فرو رفتیم تا به بالای سخره رسیدیم وقتی سخره پایین رو نگاه کردم نفسم بند اومد ی گله گرگ تعدادشون انقدر زیاد بود ک نمیتونستم بشمارمشون....</span><br><span style="font-size:17px;">_______________</span></p><p><span style="font-size:17px;">داشتیم به سمت عمارت برمیگشتیم ساعت از ۲ شب هم گذشته بود. من هنوزم روی پشت آراد سوار بودم امیدوارم اذیتش نکرده باشم. </span><br><span style="font-size:17px;">وارد عمارت شدیم و با همون حال از پله ها بالا رفتیم. رسیدیم جلوی در اتاق آراد.</span><br><span style="font-size:17px;">از پشتش پایین اومدم و در اتاق رو باز کردم آراد وارد اتاق شد. نگاهم به تخت افتاد از همون موقع که بیدار شدم همونجوری بهم ریخته مونده بود.</span><br><span style="font-size:17px;">همینجور به تخت نگاه میکردم که آراد گفت:</span><br><span style="font-size:17px;">بیا تو چرا اونجا وایستادی</span><br><span style="font-size:17px;">کی تغییر شکل داد متوجه نشدم</span><br><span style="font-size:17px;">لبخندی به روش زدم:</span><br><span style="font-size:17px;">باید بخوابم. خیلی شب خوبی بود بهم خوش گذشت.</span><br><span style="font-size:17px;">با قدم های آروم به سمتم اومد.</span><br><span style="font-size:17px;">ضربان قلبم بالا رفت.</span><br><span style="font-size:17px;">رو به رو ایستاد به چشم هام نگاه میکرد و کم کم لبخندی رو لب هاش شکل گرفت. نگاهم از لب های خندونش به چشم هاش کشیده شد و داشت صورتم کنکاش میکرد. بالاخره چشم های روی لب هام سابت موند. همینجور داشت فاصله رو کم میکرد نزدیک و نزدیک تر می اومد فاصله بین لب همون کمتر از دو سانت بود قلبم ی جوری محکم میکوبید ک میترسیدم نکنه آراد صداشو بشنوه.</span><br><span style="font-size:17px;">لحظه آخر احساس کردم دارم گرمای لباش رو حس میکنم صدایی از طبقه پایین مانع این تماس شد. لب هامو روی هم فشار میدم.</span><br><span style="font-size:17px;">آراد: برو بخواب خسته شدی.</span><br><span style="font-size:17px;">بدون حرف فقط سری تکون میدم و میخوام برم سمت اتاقم ک صداش متوفقم میکنه:</span><br><span style="font-size:17px;">برات لباس گرفتم داخل اتاقت هس میتونی لباساتو عوض کنی.</span><br><span style="font-size:17px;">نگاهش میکنم و زیر لب تشکری میکنم و راه اتاقو در پیش میگیرم...</span></p>]]></description>
				<pubDate>Mon, 27 Apr 2026 22:15:39 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://daraghoshsayeh.blogix.ir/post/13/comment</comments>
				<dc:creator>🪽Aniya</dc:creator>
				<guid>https://daraghoshsayeh.blogix.ir/post/13</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>پارت_۱۰</title>
				<link>https://daraghoshsayeh.blogix.ir/post/12</link>
				<description><![CDATA[<p><br><span style="font-size:17px;">بین خواب و بیداری بودم که یه‌هو با صدای زوزه‌ی گرگا از جا پریدم و کاملاً هشیار شدم. باد سردی می‌اومد که موهای تنم سیخ شده بود. ناخودآگاه نگاهم رفت سمت پنجره. آراد اونجا ایستاده بود، پشتش به من بود و به بیرون زل زده بود. آسمون رو که نگاه کردم، دیدم ماه کامل وسط آسمونه. همون موقع صدای آراد اومد:</span></p><p><span style="font-size:17px;">"بالاخره بیدار شدی. کم‌کم داشتم فکر می‌کردم نمیای."</span></p><p><span style="font-size:17px;">آروم برگشت سمتم. چشم‌هاش یه‌جور غریبی شده بود، ولی دقیق نمی‌فهمیدم چی تغییر کرده.</span></p><p><span style="font-size:17px;">از جام بلند شدم و رفتم سمتش. تازه فهمیدم یه سر و گردن ازم بلندتره. تو چشم‌هاش نگاه کردم؛ همون چشمایی که همیشه سرد بودن، ولی حالا عجیب‌تر از قبل. گفتم:</span></p><p><span style="font-size:17px;">"آماده‌م… بریم."</span></p><p><span style="font-size:17px;">دستم رو گرفت و تقریباً دوان‌دوان از اتاق زدیم بیرون. رفتیم سمت باغ. همین که وارد باغ شدیم، وایستاد. دستمو ول کرد و چند قدم جلوتر رفت. هنوز نفسم جا نیفتاده بود که جلوی چشم‌هام شروع کرد تغییر کردن. اون هیکل بلندش خم شد، چهار دست‌وپا شد… و یه‌دفعه صدای خرد شدن استخون‌هاش بالا رفت. پوستش لرزید و کمی بعد، اون گرگِ خاکستریِ بزرگ ظاهر شد.</span></p><p><span style="font-size:17px;">وقتی برگشت سمت من، دیگه آراد نبود… یه گرگ غول‌پیکر مقابلم بود. تنها چیزی که از آراد تو صورتش مونده بود، اون چشم‌های یخی بود. لرزم گرفت. قدش تا زیر سینه‌م می‌رسید و برای کسی مثل من که از گرگ می‌ترسه… این یعنی خودِ وحشت.</span></p><p><span style="font-size:17px;">آروم اومد جلو و جلوی پام زانو زد، انگار می‌خواست بگه: "سوار شو." مردد بودم. تو چشم‌هاش نگاه کردم. پلک‌هاشو رو هم گذاشت و یه جوری که انگار می‌خواست بهم اطمینان بده، دوباره باز کرد.</span></p><p><span style="font-size:17px;">با احتیاط دستمو گذاشتم رو خزِ سرد و لطیفش. انگشت‌هام رو آروم روی پشتش کشیدم تا رسیدم به کمرش. یکم زور زدم و خودمو بالا کشیدم تا نشستم روش.</span></p><p><span style="font-size:17px;">همین که نشستم، حرکت کرد. به سمت تهِ باغ می‌رفتیم. باد تو صورتم می‌خورد و قلبم تند می‌زد.</span></p><p><span style="font-size:17px;">آخر باغ به جنگل باز می‌شد… و ما با سرعت داشتیم وارد تاریکیِ اون جنگل می‌شدیم...</span></p>]]></description>
				<pubDate>Mon, 27 Apr 2026 19:32:12 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://daraghoshsayeh.blogix.ir/post/12/comment</comments>
				<dc:creator>🪽Aniya</dc:creator>
				<guid>https://daraghoshsayeh.blogix.ir/post/12</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>پارت_۹</title>
				<link>https://daraghoshsayeh.blogix.ir/post/11</link>
				<description><![CDATA[<p> </p><p><span style="font-size:17px;">همین‌جوری که داشتم می‌دویدم، یه دفعه یه نوری بین درختا دیدم. یه نور عجیب و قوی... انگار منو سمت خودش می‌کشید. همین‌طور که نزدیک‌تر می‌شدم، فهمیدم نور از یه دختره. پشتش به من بود و نمی‌تونستم صورتشو ببینم، فقط موهای بلند و قهوه‌ایش که تو باد تکون می‌خورد. قدم‌به‌قدم رفتم جلو که صورتشو ببینم، ولی یهو حس کردم دارم ازش دور می‌شم... انگار داشتم به هوش میومدم.  </span></p><p><span style="font-size:17px;">وقتی چشمامو باز کردم، تازه فهمیدم که طلسم شدم. و تنها کسی که می‌تونه این طلسمو باطل کنه... معشوقمه.</span></p><p><span style="font-size:17px;">ساکت می‌شه. خب؟ معشوق بدبخت دقیقاً باید چیکار کنه؟ فکرم از دهنم می‌پره بیرون:</span><br><span style="font-size:17px;">خب معشوقه باید چیکار کنه؟</span></p><p><span style="font-size:17px;">سرشو می‌ندازه پایین و آروم می‌گه:</span><br><span style="font-size:17px;">نمی‌دونم... یعنی نمی‌دونم دقیقاً باید چیکار کنه. رفتم سراغ کلی جادوگر و ساحره، کلی پرس‌وجو کردم، ولی همشون یه چیز گفتن... باید صبر کنم تا خودش پیدا بشه. اون وقت طلسم خودش نشون می‌ده که چی می‌خواد.</span></p><p><span style="font-size:17px;">تو چشماش نگاه می‌کنم که شاید بتونم یه حسی، یه چیزی ازش بخونم، ولی بازم نگاهشو ازم می‌دزده... انگار از چشم‌هام فرار می‌کنه. بعد دستشو رو صورتش می‌کشه و از جاش بلند می‌شه. دوباره اون حالت مغرور همیشگیش تو صورتش برمی‌گرده. با صدای سردی می‌گه:</span><br><span style="font-size:17px;">به هر حال تا الان که اون معشوق پیدا نشده.</span></p><p><span style="font-size:17px;">چند لحظه مکث می‌کنه، بعد ادامه می‌ده:</span><br><span style="font-size:17px;">استراحت کن. شب با گله می‌ریم گشت. اگه دوست داری می‌تونی همراهمون بیای.</span></p><p><span style="font-size:17px;">و بدون اینکه صبر کنه جواب بدم، می‌ذاره می‌ره و منو با فکرام تنها می‌ذاره. نمی‌دونم چرا باید انقد ذهنم درگیرش بشه...</span></p><p><span style="font-size:17px;">همون‌طور که گفته بود سرمو گذاشتم رو بالش، شاید یه کم استراحت کنم... ببینم شب قراره چی پیش بیاد</span></p>]]></description>
				<pubDate>Mon, 27 Apr 2026 16:41:07 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://daraghoshsayeh.blogix.ir/post/11/comment</comments>
				<dc:creator>🪽Aniya</dc:creator>
				<guid>https://daraghoshsayeh.blogix.ir/post/11</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item></channel>
	</rss>